تبلیغات
کلبه تنهایی

کلبه تنهایی

همیشه مرد باش،جنست مهم نیست مردونگی داشته باش

خوش آمدین....

سلام به دوستای گلم خیلی خوش اومدین،امیدوارم بهترین لحظات رو توی این وب به سر ببرید.

نظر هم بذارید و اگه دلتون هم گرفته دل باصفاتون رو به دل من که گرفته پیوند بزنید.(البته امیدوارم هیچوقت دلای نازتون مثل دل من نگیره.



+ نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر 1390 ساعت 12:28 ق.ظ توسط آوا | دلتنگ()


عنوان وبم عوض شد دوستان....

سلام دوستان خوبم...خوبید؟

نشستم باخودم فکر کردم دیدم من که تنها نیستم پس چرا اسم وبمو گذاشتم کلبه تنهایی؟؟؟

پس اسمشو عوض کردمو شد کلبه کوچیک من و تو....

دیگه میخوام همه چیزو عوض کنم....

دیگه از بس گریه کردم خسته شدم....دلم میخواد دیگه واقعی بخندم از ته ته دلم

امیدوارم همتون بخندین و از زندگیتون راضی باشین..

من و هم یادتون نـــــــــــــــــــــــــــــــره



+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 ساعت 11:30 ب.ظ توسط آوا | همدم()


فردا 21 ساله میشم....

دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
... دلم می خواست "
ممُل" را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...

الآن تک و تنها نشستم و به گذشته و آیندم فکر میکنم
 خیلیی شبا تنها بودم و خیلی شبها خوشحال

فقط خدا میدونه آیندم چطوری رقم خورده...

توی این 20 سالی که دیگه ندارم هم خوشی کردم و هم ناخوشی...

هم خندیدم و هم گریه کردم....

هم زار زدم و هم بلند بلند خندیدم...

هم دلتنگ بودم و هم غصه دار...

هم لحظات خوبی توی زندگیم داشتم و هم بد ...

ولی همش واسم خاطره است...

یادش بخیر وقتی 15 سالم بود بابام بغلم کرد و 15 تا بوسم کرد و گفت عزیزم ایشاا.. همیشه موفق باشی و به همه آرزوهات برسی...

یه حرفی زد که هیچوقت یادم نمیره ..گفت بیا یه بوسه دیگه هم بهت بکنم واسه سال دیگه ،شاید سال دیگه نباشم...

الآن 6 سال تولدام نیست ....آخه چراااااااااااااااااااااا؟بابایی الآن 6 ساله کنارم نیستی تولدمو بهم تبریک بگی،بغلم کنی و بوسم کنی ...

باباااااااااااااااااااااا خیلی بهت نیاز دارم،دلم نوازشتو میخواد...کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم...

باباجونم آخه اون داغی که گذاشتی رو دلمو چیکار کنم؟؟؟؟

یادته بهم گفتی گلم سال دیگه یه باغ گل بهت هدیه میدم؟؟؟؟من تو رو میخواااااااااااااااام نه باغ گل رو....

بابایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی امشب بیا تو خوابمو تا صبح نوازشم کن...

بهت نیاز دارم ......فقط اینو ازت میخوام..



+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1392 ساعت 09:00 ب.ظ توسط آوا | دلتنگ()


به غمکده برین ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین 1392 ساعت 11:15 ق.ظ توسط آوا | دلتنگ()


سال نو مبارک

سلام به همه دوستان عزیزی که تو این مدت منو تنها نذاشتن و به یادم بودن.

امیدوارم حال همتون خوب باشه و سال خوبی رو شروع کرده باشین.

بالاخره اومدم و آپ کردم ، هرچند دست  و دلم به نوشتن نمیومد ولی اومدم.

لیلا جونم ممنونم که بیادم بودی و خوشحالم که دوست خوبی مثل شما پیدا کردم.



 


 

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند
می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز
دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند
ما در دوباره شدن با کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون
همیشه امیدوارم سال نومبارک...



+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین 1392 ساعت 10:56 ق.ظ توسط آوا | دلتنگ()


مطلب رمز دار : دوستای گلم اگه رمز این پست رو میخواین نظر بذارین و آدرس وبتون رو بدین تا رمز رو واستون بفرستم...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر 1391 ساعت 11:00 ب.ظ توسط آوا | نظرات()


دلم تنگ شده بیش از همیشه...

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریا می دوخت

و شعرهای قشنگی

چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد

و پری دلم را با وجود خود خالی

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد

رفت

و پایان داد

کسی

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

دلم برای کسی تنگ است که داشتن چشماش آرزوم بود

ولی جلوی چشمام،چشمای نازشو پر ازخون دیدم

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دلم واسش تنگ شده

 

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر 1391 ساعت 09:46 ب.ظ توسط آوا | دلتنگ()


نفسم تنگ است..

از دنیا دیگر چیزی ندارم که تنهایم بگذارد

نفسی مانده برایم که به اونیز گفته ام وقت اجاره ات تمام است  رفتنی هستی

به خاطر این است که دیگر نفسم تنگ است...



+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1391 ساعت 07:27 ب.ظ توسط آوا | دلتنگ()


دلم برای بچگی ام تنگ شده...

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته


برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جا نگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوان‌های آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لی‌لی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده‌های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی‌ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی‌ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟



+ نوشته شده در جمعه 13 مرداد 1391 ساعت 09:13 ب.ظ توسط آوا | دلتنگ()


تولدم مبارک نیست...

امشب شب تولدمه ولی خیلی تنهام خیلی ......

تولدت مبارک ، چه حرف خنده داری

چه فایده داره وقتی ، تو گل برام نیاری

عجب شبیه امشب ، داره میسوزه چشمام

دورم شلوغه اما ،انگاری خیلی تنهام

واسه چی زنده باشم ،جشن چیو بگیرم

من امشبو نمیخوام ،دلم میخواد بمیرم

تولدم مبارک نیست ، دلم گرفته غمگینم

هوای خونه دلگیره ،تو رو اینجا نمیبینم

تولدم مبارک نیست،شکسته قلب داغونم

تو نیستیو من از دوریت ،خودم رو مرده میدونم

هیشکی خبر نداره ،چقدر هواتو کردم

چقدر دلم میخواد تو باشی ،دورت بگردم

هیشکی خبر نداره ،دارم به زور میخندم

نمیدونم چرا من چشمامو هی میبندم

چشمامو من میبندم ،تا منتظر بشینم

شاید تو این سیاهی بازم تو رو ببینم

تولدم مبارک نیست دلم گرفته غمگینم

هوای خونه دلگیره ،تورو اینجا نمیبینم

تولدم مبارک نیست شکسته قلب داغونم

تو نیستیو من از دوریت خودم رو مرده میدونم



+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 11:00 ب.ظ توسط آوا | تنها()


چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

برایت خاطراتی بروی این دفتر سفید نوشتم که هیچکس نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید.چرا مرا شکستی ؟ چرا؟

 

اشعاری را برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مظلومیت و مهربانی چهره ات را توصیف کند. چرا مرا شکستی ؟ چرا ؟

 

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده ی وجودم نگاشتم،چرا این چنین کردی با من ؟ چرا؟

 

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم،خوش بوترین گلهای سرخ را به پایت ریختم ،چرا این چنین شد؟چرا؟

 

من که بودم؟که هستم ؟ و به کجا میروم؟   

                                                           نوشته: " دل من "



+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 12:44 ق.ظ توسط آوا | دلتنگ()


داستان گل خشکیده...

سلام به دوستای عزیز  که دیگه یادی از ما نمیکنن...

امشبم با یه داستان خوشکل آپ میکنم،شاید خونده باشینش ولی به نظر من از بس عبرت آموز و زیباست هرچی هم بخونیش کمه..

نظر یادتون نره ...

واسه خوندنش یه سر به ادامه مطلب بزنید...

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 10:51 ب.ظ توسط آوا | دلتنگ()


دوباره سلام...

سلام به دوستای گلم،خوبین؟

کجایین نیستین؟

عیدی که گذشت رو بهتون تبریک میگم،اتفاقای زیادی واسم افتاده بود تو این مدت که آپ نکردم که شکر خدا رفع شد...

چه خبرا ؟؟؟عید خوش گذشت بهتون؟انشاا.. که به همتون خوش گذشته باشه...

امروز اومدم یه آپ بذارم به تلافی این مدتی که نبودم امیدوارم خوشتون بیاد...

شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را

میبویم ، آن هنگام که نگاهت میکردم دیدی که خداوند میخندید ، خداوند خوشحال شده بود

، خداوند خوشحال شده بود . پس بیا نترسیم و تا ابد دستهایمان را به هم گره بزنیم آری تا

ابد . ای تنها منجی من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به

رویم بباری ، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ، برای

نفسهایت گلو خواهم شد و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ، و پس از مرگت نیز

برای جسد ت کفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزی که خداوند تو را

می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا ؟ برای اینکه پیش از تو بمیرم و هیچ

گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه . تو دیگر تنها نیستی ،

خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ،

قلبم را با برق شکاف میان سینه هایت میشکافم واز گرمی خون رگهایم برای شبهای

تاریک تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در کنارت میسوزم تا همیشه . . . و در

عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاک کنی .

 



+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین 1391 ساعت 04:05 ب.ظ توسط آوا | دلتنگ()


باز دلم گرفته است......

دوباره آسمان این دل ابری شده ...
 
دوباره این چشمهای خسته بارانی شده ....
 
دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم....
 
میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند...
 
در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا ....
 
دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.....
 
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود...
 
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه
 
معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است...
 
دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ، مثل لحظه شکستن
 
 یک قلب تنها ...
 
دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد...
 
به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره ....
 
آسمانی دلگیرتر از این دل خسته ....
 
یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.....
 
خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است....
 
تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است....
 
دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است....
 
آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در گوشه ای از
 
قفس این دل نشسته و بی آواز است....
 
هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست....
 
میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم ....
 
دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم ....
 
اما نمی توانم.....
 
دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است...
 
اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم
 
و آرام شوم.... هیچکس نیست....!!!!



+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390 ساعت 12:44 ق.ظ توسط آوا | دلتنگ()


کاش هنوز کودک بودم....

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام. و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه. تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟ حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟آوا، آرزوی تو برآورده میشه.آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.



+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 11:35 ب.ظ توسط آوا | دلتنگ()


برای ظهور آقا امام زمان(عج) دعا کنید..

سلام دوستای گلم،خوبین؟

امروز فقط به یک نیت آپ کردم:

الآن به وب یکی از دوستان سر زدم وقتی خواستم واسش کامنت بذارم مدیر یکی از وبلاگها واسشون نظر گذاشته بودن با این مضمون:

"به احترم به نظر این دوست باز هم به نیت سلامتی و ظهور امام زمانمون این هفته جمعه ۲۱ بهمن مصادف با ۱۷ ربیع الاول راس ساعت۲۱  با هم دعای فرج را زمزمه میکنیم

در صورت تمایل آمادگی خود را اعلام بفرمایید"

وقتی به وبلاگشون رفتم واسه اینکه اعلام کنم منم یکی از همراهان میشم دیدم فقط 32 نفر همراه شده بودن

نا خداگاه اشکم در اومد

به خدا اگه انقدر که واسه خواسته های دنیاییمون دعا میکنیم اگه روزی یک بار فقط یکبار دعای فرج رو زمزمه کنیم آقامون زودتر ظهور میکنن...

آقاجان ببخش....

دوستای گلم یادتون نره واسه ظهور آقاامام زمان (عج) دعای فرج رو بخونید.

التمــــــــــــاس دعا



+ نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390 ساعت 05:37 ب.ظ توسط آوا | منتظر()